دوستان معجزه زندگيند. گاه در اوج غم و غصه و درد، يادي از خنده و يا لبخندي گرهي از دل پردرد تو را وابكند، مرهم زخم تو پيدا بكند. گرچه شايد، حتي نه تو او را ديدي و نه اميد به ديدارش هست. ولي از بوي خوش پاكي و زيبايي او دل طوفان زده ات گرم شود. و تو خود ميبيني غرق شادي شده اي. همه، شادي شده اي. پس تو هم باور كن كه چه سان برج شكست. * * * تو كبوتر شدي و راهي پرواز به برج نه هوا ابري بود، نه نشاني از مه و نمي دانم من، شيطنت بود و يا بازي پرواز تو بود و صدايي با شوق، گفت من آمده ام دل برج از خبر شاد شكفت ـ گر چه در ديده غمي با خود داشت ـ گفت در رويايم يا كبوتر اينجاست. * * * برج از جا برخاست سالها بود كه در تنهايي بي خبر از همه دنيا و پر از خاموشي آرزويش همه ديدار تو بود و فقط در رويا، لحظه ي آمدنت را مي ديد. برج با خود مي گفت : آرزويي به دلم نيست دگر بي خبر از غم هجران دگر و به اين آساني فصل پرواز كبوتر تا برج (( قصه فاجعه دلبستگي شد)) * * * روزها از پي هم مي آمد برج باور مي كرد، كه كبوتر اينجاست و كبوتر افسوس، فكر پرواز دگر * * * فصل سرما كه گذشت آن كبوتر رفت و ديگر برنگشت رفتنش نيشتري شد به دل عاشق برج بعد آن، برج، شكست. باران ببار، باران بر اين همه تباهي بر اين نگاه تيره بر شهر روسياهي باران ببار،شايد پاكي دوباره رويد آن قصه گوي عاشق از عشق قصه گويد باران ببار، شايد بغضي شكسته باشد قلبي زدست ياري در خون نشسته باشد باران ببار، امشب مهتاب همنشين است در آسمان ستاره مهتاب بر زمين است باران ببار، فردا اميد، سبزه آرد بر مردگان اين دشت روحي دوباره آرد نه، نزديكتر از عمر يك انسان هوايي بود، ياري بود به دل ايمان به كاري بود و دل لبريز از مهري به ميهن، در مصاف تير و خمپاره، به راهي بود گذشت آن روزگار مهربانيها، دريغ از جانفشانيها. و اما بعد از آن دوران چه آمد بر سر مردم چرا دنيا و دين را ما ز كف داديم تباهي سهم مردم شد جوانان وطن در منجلاب دود مي غلتند صدايي نيست، نايي نيست، و ديگر دل به كاري نيست غصه ها، شادي ها، هر چه باشد ، اما باز هم مي گذرد. دوستان، خوبيها، مهرباني ها را ارج نهيم. فرصتي كوتاه است. حيف باشد كه در اين فرصت كم سهم ما از همه خوبيها كمترين ها باشد. دوستان مي گذرد عمر ما، عمر شما مي گذرد و دريغ از اين عمر كه اگر با همه خوبيها بي بر و بي حاصل بي ثمر مي گذرد. دوستان قصه تكرار نباشيم هرگز و ببينيم كه سهراب چه گفت : (( تا شقايق باقيست، زندگي بايد كرد)) جمله ای بود که با با می گفت، جمله ای بود که با ما می گفت. پدرم روحت شاد، خاطراتت خوش باد. تو كه رفتي، افسوس ... شايدم بهتر بود!! تا نبيني امروز دلق ناكس همه ارزق شده و جامه خوبان چه سيه. و نمي دانم من كه چرا رنگ ريا رنگ ايران شده است؟ كاش بهتر بوديم! كاش بهتر باشيم.
با همه دلتنگی خنده هایت همه آرامش بود، تو پيام آور شادي بودي. و در آن تاريكي چشمهایت روشن، گويي از جنس بلور. گونههايت همه سرخ و نگاهت گيرا. همه را خوب به خاطر دارم. *** تو بدان، باور كن، روشنيها با توست . من به ايمان تو ايمان دارم. *** به تو ميانديشم، و به رؤياهايت، و سرانجام سپيد. تا ابد خواهم ماند. رفتني نيست مرا. کف پایم زخمی است ودلم زخمی تر لحظه ای صبر نما تادلم را که به پایت افتاد، از زمین بردارم. سهم من از این عشق - چه تفاوت دارد - سهم این عشق کجاست؟ تو که ما را به تمنای وصال آزردی، از چه آخر به دل ما غم هجران دادی؟ در دلت چیست؟ بگو عشق ما یا غم او درد ما یا تب او تو ندانی که چه دردیست غم دل به زبان آوردن. ما که دیگر رفتیم؛ ولی از عشق سخن با دل دیوانه نگو، که دلت از سنگ است و دل دیوانه از شیشه او که عاشق بشود، نکند فهم که سنگ از شیشه چه بدش می آید. عاقبت سنگ زد و شیشه شکست. کودکی این را گفت؛ و دل من بشکست. با خدا من گفتم درد دل از غم تو و خدا گفت به من، بنده کوچک من، دل او از سنگ است. پس تو بیهوده نکوش دل او از سنگ است. شايدم تكراري و نمي دانم ها، آخرين واژه اين مرد شده صحبتش جمله پر از درد شده. و چه اميد دراز بهر فرداهايش، در دلش ليك غمي پنهان است. گاه مي انديشد كه چه سان پير شده، و در اين بازي ايام چه بد، پير زمينگير شده گاه با لبخندي ـ پوزخندي ـ شايد مي رود در رويا، ياد ايام قديم. و در انديشه خود باز جواني بيند، خرم از شادي ايام و پر از بي باكي، غرق دوران جواني، روزگار كامراني. * * * قطره اشكي ناگه باز يِادش آورد كه همه رويا بود. چشمهايش را بست * * * روز ديگر، اما مردمان گذري پيكيري را ديدند كه دگر پير نبود و دگر پير زمينگير نبود. به ياد پيرمرد كوچه ما كه بهش ميگفتيم بابا. خدا رحمتش كنه. شعرهايت زيباست، قصه غصه ماست تو سخن از دل ما ميگويي. باز هم شعر بگو. ديگري اما گفت : شعر تو تكرار است. ناخودآگاه نگاهش كردم. لحظه اي فكر، تامل، بعد آن با خنده، در جوابش گفتم : زندگي تكراريست، من و تو تكراريم. من اگر نو بشوم تنهايم و در اين تنهايي درد را مي بينم. نو شدن بد درديست و تو خود مي داني قصه غربت و تنهايي را پس چرا مي پرسي؟ حرف تو شيرين است شايد اين حرف دل ما و همه ياران بود ولي اين بارِ غمِ رسوايي، كه پدرهامان گفت درد بي درمان است. ((خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو)) باز هم ميگويم، كه در اين غربت تلخ نوشدن بد درديست و من از تنهايي مي ترسم. ... همرهی شاید و بانگی باید تا به فردا برسیم. دگر در جمع شاديها، نشان از من نخواهي ديد من آن اشكم كه در چشم جواني خسته و مايوس مي غلتد. * * * چه آرام و صبور در كنج غم، در فكر و روياها فرو رفته گلويش مملو از بغضي گره خورده. نمي داند كدامين درد را مهمان كند امشب گناهش چيست؟ عشقي پاك! و اين پاداش احساسش به اوج لحظه خواهش دلش هم گريه مي خواهد دريغ از اشك حتي قطره اي بهر تسلايش. دلش روي زمين مانده دلش زخمي ترين دلهاست، از دست عزيزانش نه دشمن، بلكه جانانش. نگاهي خسته و غمخورده بر در انتظاري بيهوده را طي مي كند امشب و فردايي ندارد تا به اميدش، شب سرد و غروب تنگ را فردا سحر سازد * * * كنون اي نازنين گر قصه را خواندي بدان در شهر درد آلود، در اين غربت، گرفتارم دلم غمگين و بيمارم و با اين درد و دلتنگي كه از ياران به دل دارم زجانم دوستت دارم. و چنين بود كه در وقت بهار، فصل پاییز دلم زود رسید، و بهارم طی شد. در سراشیبی مرگ، برگها افتادند. خش خشی بی پایان زوزه ای از سرما، و صدایی از درد، باغ را ویران کرد. سبزی روی مرا می دیدی همگی گم شد و رفت، حرف مردم شد و رفت. گفتنی را گفتم، آنچه می دانستم. همه را باخته ام و جوانی را هم. جبر و تقدیر چنان کرد که باور کردم، آنچه بر ما آمد. *** تو كه در بازاري، راستي قيمت يك شاخه مريم چند است؟ مريمم پرپر شد. باز بازنده شدم. . . خنده ای زهرآلود، بدتر از ناله شب عمق شب پیدا نیست، زندگی زیبا نیست *** سادگی زیبا نیست - این نشانی است که بر نقش دلم نقش شده ولی افسوس چه دیر ولی افسوس چه دیر، این دل ساده بی آلایش درد را باور کرد *** به چه می اندیشی؟ و چه می اندیشی؟ که چرا آمده ایم؟ یا چرا باید رفت؟ و من امروز به تلخي ديدم، ساده دل بود دل ما که گمان داشت صداقت زیباست *** آخر قصه چه شد؟ آخرین قصه چه شد؟ قصه ای تکراری، قصه بیزاری ، عشق هم زیبا نیست!!؟؟ باز وقت سحر است؛ روشني با من و تو مانده ايم تا دم صبح از صدای گل سرخ، قلبهامان زخمی، دیده هامان گریان، چهره ها بی لبخند لیک، فردا چو رسد بزند خنجر نور، بشکافد دل شب وغم از سینه غمناک به گرمی امید، رخت بربندد وباز روشنی و من و تو ۀۀۀ پس بیا تا من و تو ما باشیم با دلی پر زهیایوی امید بزنیم تار وفا، نکنیم عشق رها تا که فردا باشیم، همره و یاور هم و نباشیم دگر، بی خبر از دل هم ۀۀۀ کاش فردا که رسید، عشق معنا می شد زندگی بر همه کس، خوب و زیبا می شد تا به کی اینهمه غم، که دل ما دارد تابه کی خار جفا، که گل ما دارد ما دگر خسته شدیم - خسته از این تکرار ولی از باور عشق، باز وقت سحر است گفتي که مرا دوست نداري، گله اي نيست خزان آمد به این بستان و گلزارم چه ویران شد قصه عشق من و تو قصه همیشه تکرار آخر قصه ما هم قصه همیشگی شد نفسم حبس می شود تو مثل همیشه می خندی روحم در حال پرواز است و ناگه با کلامی به این تن خسته برش می گردانی. در پوست خود نمی گنجم به دنبال دلتنگیم - همدم همیشگیم - میگردم تا خبرآمدنت را با او بگویم. پیدایش نکردم. چه بهتر کاش همیشه می آمدی کاش این قصه مردن و زنده شدن تکرار نمی شد. از رفتن تا آمدنی دیگر. بگذریم. فعلا مجال گلایه نیست. من حالا خوشحال ترینم و لبریز از خنده تو که قلبم را نوازش می دهد. آری٬ تو هنوز مرا دوست داری. غم تو کشت مرا من گرفتارم و تدبیری نیست نه ز پایان سیاهی خبری نی ز سحر هیچ امیدی نیست و دریغ از تو که آنی به دلم فکر کنی. کاش یارم بودی٬ تو نگارم بودی. کاشکی٬ اما حیف ... تو ببخش اینهمه خودخواهی را. دست من نیست اگر از تو نفس میگیرم٬ امر کن تا که بمیرم٬ بخدا میمیرم. بگويد يا بفهماند، چه دردي در دلش دارد صد افسوس، كه رؤيا بود روی زیبای ترا کاش نمی دیدم من قد رعنای ترا کاش نمی دیدم من بعد یک عمر سر پیری و عاشق بازی سحر چشمای ترا کاش نمی دیدم من شیطنت بود و یا عاشق عاشق بودی شور شیدای ترا کاش نمی دیدم من برق چشمان تو آتش به دل غمزده زد چشم رسوای ترا کاش نمی دیدم من سوختم از غم دوری٬ تو به من خندیدی آن اداهای ترا کاش نمی دیدم من چون شدم تشنه این عشق تو آبم دادی شهد لبهای ترا کاش نمی دیدم من تو همه عمر منی٬ هر چه که گفتم به خطاست چه کسی گفت ترا کاش نمی دیدم من باز باران با ترانه بی بهانه عشقهای تلخ غربت میخورد بر بام خانه» خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و شيرین كوچه ها شد، کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ * * * کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد * * * باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه در پی خنده تو خندیدم٬ بی خبر از فردا. غرق بازی بودی٬ و بدنبال پر شاپرکها می رفتی٬ و به دنبال تو٬ من. هر دو سرگرم شدیم. شاد از شادی ایام و پر از خنده شدیم و در آن بازی گرگم به هوا عهد بستیم که با هم باشیم. * * * سالها رفت و گذشت روزها از پی هم می آمد نه نشان از تو بدیدم نه خبر از تو رسید و در اندیشه خود بارها عهد شکستم که ز تو دل بکنم دل تنگم اما٬ همچنان منتظرت و به تصویری دور٬ در پس خاطره ها می نگرد. * * * تو به من خندیدی و نفهمیدم من٬ خنده ات خنده نبود٬ عشق پاینده نبود کودکی با من گفت : عاشقی سیری چند؟! ((تو به من خندیدی)) خنده ای از سر شوق٬ خنده ای از ته دل و ندانستم من٬ که چه سان بی پروا٬ دل به دریا زده از باغچه همسایه٬ سیب را دزدیدم. معجز عشق تو بود٬ شایدم سحر دو چشمانت بود. غرق در رویاها٬ محو چشمان تو بودم ٬ ناگه٬ ((سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک)) ـ شیشه عمر من افتاد به خاک ـ و بدنبال نگاهت٬ باغبان را دیدم. غضب آلوده نگاهش کردم. باغبان بغضی کرد٬ با نگاهی غمگین و پشیمان شده از رفتن تو٬ سیب دندان زده را داد به من. باغبان گفت به من : درد تو درد من است٬ سیب دندان زده اش را بردار٬ او نخواهد آمد. رفتنی رفت که رفت٬ و تو هم برگی از این تکراری. خشمگین پرسیدم : که چرا اینجایی؟ زکجا آمده ای؟ و چرا آمده ای؟ رنگش از چهره پرید٬ آهی از سینه کشید٬ بغض را پایین داد٬ قطره اشکی خشکید و به سختی نفسی تازه کشید بعد آن با من گفت : من همانم که از این باغچه همسایه٬ سیب را دزدیدم. سر به زیر افکندم و خجالت زده از پاسخ او٬ در جوابش گفتم : خانه کوچک ما نیز چنان خانه تو سیب نداشت. خنده ای تلخ٬ پر از دلتنگی سینه اش مملو درد٬ خاطرش آزرده٬ باز بی مهری ایام و همان طالع شوم. تهمتی سنگین بود. و نه از بیگانه٬ از پدر آنکه امیدش بايد٬ تکیه گاهش باشد. با خودش گفت پدر کینه دیرین دارد٬ و ز مرگ مادر خاطر غمگین دارد. * * * رستم آرام نداشت. قصه کشتن سهراب به یادش آمد. نه٬ سیاوش؟! هرگز٬ همچو شیری زخمی٬ غرشی کرد به کاووس که تو٬ گرچه شاهی٬ اما٬ تو بدان گر که گزندی به سیاوش برسد٬ خانه ات ویران است. * * * آتشی بر پا بود حاکم شهر چنین گفت که ای مردم شهر٬ چون به آیین اهورامزدا٬ آنکه ناپاک بود طعمه آتش گردد گر سیاوش به سلامت گذرد٬ بی گمان سودابه٬ به سزای گنهش خواهد سوخت. و سیاوش خندان٬ دست رستم بوسید. لحظه ای اندیشید٬ رو به یزدان شد و گفت : مهربانتر ز پدر٬ تو که خود میدانی٬ پس در این وادی سخت٬ تو نگهدارم باش. بی تامل آنگه٬ به دل آتش زد٬ بی مهابا٬ بی ترس و سکوتی سنگین٬ در تمامی فضا جاری بود آنطرف تر رستم٬ رنگ به رخسار نداشت٬ در دلش غوغا بود. * * * شعله های آتش٬ از خجالت اما٬ سرختر از همه وقت شهر لبریز سکوت٬ و زمان ساکن بود و نفسها همه حبس در سینه٬ چشمها خیره به آتش٬ ناگه٬ کودکی با همه ي کودکیش٬ با صدایی از شوق بانگ زد٬ مژده٬ سیاوش آمد و سیاوش آمد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نميخواي، پيشم نميآي
ميدونم چشماتو بستي
زدي عهدتو شكستي
ياد وقتي بد نبودي
واسه خوبي سد نبودي
لحظههاي با تو بودن
گريه با تو نبودن
ما و اون نم نم بارون
ياد گلهاي تو گلدون
ياد اون غم قديمي
ياد اون يار صميمي
وقتي گفتي مهربونم
همه بلات بجونم
وقتي گفتي منو داري
ديگه هيچ غمي نداري
تازه آخرش كه رفتي
رفتني كه برنگشتي
منو بي كس جا گذاشتي
تو قفس تنها گذاشتي
غم تو دربدرم كرد
عشق تو خاكسترم كرد
ولي هيچوقتي نديدي
گريههامو نشنيدي
تو نديدي حال ما رو
حال عاشقاي زارو
آخرش قصه تموم شد
عمر من بود كه حروم شد
آره رفتي مهربونم
ولي باز بلات به جونم
نميخوام دلت بگيره
گرچه اين دلم اسيره
برو خوشبخت شي الهي
آخرت نشه سياهي
برو من هم ديگه ميرم
راه تازهاي ميگيرم
ديگه رو گل نميخندم
راه قلبمو ميبندم
تا كه يك روزي بميرم
يه گوشه آروم بگيرم
***
اون زمون نيايي پيشم
نشي باز تو قوم و خويشم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من ده
گفتي که نه، بايد بروم، حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو، خدا پشت و پناهت، به سلامت
بگذار بسوزد دل من، مسئله اي نيست...![]()
خداوندا چرایارم چنین بشکسته پیمان شد
دلم از اینهمه اندوه دیگر غرق خون گشته
دلی آسوده خاطر داشتم آن هم پریشان شد
نگار نازنین ما که حرف با وفایی زد
وفا را برد از یاد و به راه بی وفایان شد
نه مهری دید دل از او نه لبخندی به روی لب
همه خوبی ز خاطر برد و از نا مهربانان شد
قرارم بود تا مردن بمانم بر سر عهدش
ولی او خود گسست آن عهد و عشق ما به پایان شد
به او گفتم رفاقت را ز خاطر برده ای دیگر
بگفتا رسم این دنیا مرام نارفیقان شد
به او گفتم وفا رابین به پایت سوختم عمری
بسوزاند او مرا بدتر ز دیدارم گریزان شد
به او گفتم پشیمان می شوی از رفتنت جانا
تو می آیی ولی آندم که عمر من به پایان شد
زمان دوستی چو عمر گل کوتاه بود اما
به یادت تا ابد قلبم چه سرگردان و نالان شد
کنون چون رفت بی همره خداوندا نگهدارش
ولی با رفتن لیلی دل مجنون چه ویران شد ![]()
ترسم که پاسبان را خبر کنی به جرم حبس نفست
و
شاید هم اسارت روحت
با شادی تو لبخند بر لبانم نقش می بندد
بگذار برود هر آنچه دلتنگی هست
من می آیم٬ اما ...
چه فایده که تو نمی مانی
گویا با هر آمدنی رفتنی هست
ما با همیم
گرچه دور اما نزدیکتر از هر نفس به هم
همین مارا بس است.
آری
من برای همیشه دوستت خواهم داشت![]()
قصه تلخ جدایی قصه یار دل آزار
قصه مرگ "شقایق " توی گلدون غریبی
قصه رفتن بی من گفتن خدا نگهدار
قصه تنها نشستن واسه این قلب شکسته
قلبی که تو سینه مرده دلی که شکسته از یار
قصه عاشق خسته کسی که هستیش و باخته
با همه خستگی و غم هنوزم تشنه دیدار
قصه دلی که از غم واسه هیچکی نمیخونه
واسه او ساکت نشستن بی صدایی شده تکرار
قصه دل واپسی ها تو شبای تلخ رفتن
موندن و دوباره مردن شده سهم این گنهکار
قصه مرگ محبت دیگه بعد رفتن تو
دل دیوونه به یادت عاشق و زخمی و بیمار
تو سفر كردي و رفتي دل من مونده گرفتار![]()
![]()
![]()
تو اي خوب،اي همه پاكي، برايت قصهها دارم.
***
زماني دور از ايام
كه دردي را نميديدم
همه خوشبخت از خوشكامي دوران، همه سرگرم شاديهاي بي پايان
من و تو غرق در شادي، پر از ايام آزادي
جواني از ميان ما، به دل مهري ز ياري داشت
ز يار مهرباني داشت
دلش لبريز از عشقي، كه يار از او نبود آگاه
و او در گير و دار لحظهها شايد،
ولي افسوس از فردا.
تو خود ميداني و من هم، از آن فرداي بي سامان
***
جوان ديگر نمي خنديد، كسي دردش نميپرسيد.
***
زمان بگذشت و ياران هم
جدا گشتند از پيمان و سرگردان و بي سامان
سراغ از سرنوشت خويش ميجستند.
جوانك با غمي پنهان، رها در بازي دوران، هزاران بار در رؤيا
سفر تا روزگاران داشت.
و ميپرسيد از يارش، كه آيا مهري از او در دلش دارد؟
هزاران پرسش و پاسخ در آن يك لحظه پيدا شد.
ولي افسوس،
و يارش رفته و ديگر، مجالي نيست تا آگاهي از يك پرسش ساده.
***
كنون اي نازنينم، مهربان، آرام جان من
نباشيم آيه تكرار.
كلامي دلنشين تر از محبت؟
حيف باشد حبس اين احساس، درون سينههاي ما.
همين امروز، اين لحظه
بگوييم دوستت دارم
بدان دير است آن فردا![]()
![]()
بردل سرد تو کوبید
در دل سنگ تو رویید
داستانهای نهانی ...
*************
باز باران با بهانه بی ترانه
با گهرهای فراوان
بردل تنگم که بارید
در دل من جمله رویید
یادهای جاودانه
*************
بشنو از من یار دیرین
رنگ باران یاد یاران
چون گذشت از کوی ذهنت
در هوایش یاد می کن
روزهای شاد وشیرین
یار دیرین..........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |



