تبليغاتX
شعرهاي تنهايي
با سلام و درود به همه عزیزان

خواستم با اجازه از همه بزرگان یه چند وقتی وبلاگم رو آپ نکنم. سر فرصت مینویسم.

ممنون از نظرات شما دوستان نازنین سعی میکنم حتما به وبلا یکی یکی شما عزیزان سری بزنم.

شاد و سلامت و در پناه خدا باشید

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 18:27 توسط تهمورث tempfa.com

عمر رفته، راه بسته، غنچه اي زرد و شكسته

سایه شب، برکه شور، من و این پاهای خسته

تو و تنهایی و وحشت، من و درد و غم و محنت

یه بغل دلواپسی ها، میون دلم نشسته

قصه غم، غربت تو، ترس از این بی کسی ها

روزگار بی وفایی، یه هوا عهد شکسته

 این تموم قصه هامه، همه دار و ندارم

می دونم تو هم می دونی، که جونم به جونت بسته

پس بیا غم و رها کن، موندنی ها رو صدا کن

تو بخوای با هم می چینیم، گل سرخ دسته به دسته

نا امیدی خود مرگه، روز خوشبختی رسیده

آخر خوب و ببینیم، شب دلتنگی گذشته

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 13:39 توسط تهمورث | tempfa.com

«خبر آمد خبری در راه است»

دلم از آمدنت در تب و تاب است هنوز،

نازنینی تو و من روز و شبم از پی توست.

همه جا شوق حضور.

نو به مهمانی عشق آمده ای، یا پی حادثه ای می آیی؟

من به خوشحالی تو خوشحالم، تو به اندازه غمگینی من تنهایی

دور و نزدیک به هم

بی خبر از فردا، و دریغ از دیروز.

جای امروز کجاست؟

***

راه را می دانی؟

یا تو هم مثل من خسته زار،

دل به دریا زده ای.

در پی آمدنت.

 راه را می بویم

و در این تاریکی، از تو نشان می جویم.

***

روز موعود رسید

که ترا می بینم.

ای صمیمی، ای پاک

آخرین زمزمه عشق تویی

عشق را پنهان کن

که در این نزدیکی، گوش دارند که شاید خبری از تو شود.

همه جا مسموم است.

نه نشان از لیلی، نه دگر مجنونی، که به صحرا بزند.

عاشقی جرمی سخت.

وای و صد وای از این تیره شب ظلمانی

کوهکن زندانیست!! بی خبر از شیرین.

***

نازنینم، جانم

عشق را پنهان کن.

 تا که فردا شاید،

وامقی باشد و عذرای دگر.

«خبر آمد خبری در راه است»

روزهای دگری می آید.

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 14:51 توسط تهمورث | tempfa.com

 

تو هم میخوای بری عزیز، موندنیم، خسته شدی

بغض قناری دلم، گریه آهسته شدی

 

 

 

 

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 14:5 توسط تهمورث | tempfa.com

تو براي من عزيزي، نفس مسيح داري

                                                 تو خزون مهربوني،گلي از جنس بهاري

اگه قلب من شكسته، كشتيم به گل نشسته

                                               توي فصل نااميدي، تو اميد انتظاري

تو خود خود بهشتي، همه عمر و سرنوشتي

                                                توي تاريكي قلبم، تك چراغ روزگاري

حرف رفتن و رها كن، كه دلم بي تو ميميره

                                           بعد رفتنت ميدوني؟! ديگه عاشقي نداري

توبمون منم میمونم، شعر خوشبختي میخونم

                                           شايدم يه روزگاري، توي چشمام پا بذاري

                              

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 0:17 توسط تهمورث | tempfa.com

شب هم از راه رسید،

و سیاهی همه جا را پوشاند.

نازنین،

در پی گمشده ات می گشتی؟

او نخواهد آمد، رفتنی رفت که رفت.

فکر پرواز دگر ممکن نیست.

من و یک دنیا درد، تو و رویای محال، من و تنهایی و فردای دگر

همه ی آنچه که برجا مانده،

 و حقیقت تلخ است.

***

پشت سر ویرانی، روبرو وحشت تنهایی و بی سامانی

روزگار با من و تو خوب نبود!!

هر کدام از پی خود خواهی او، راهی راه شدیم.

صد دریغ،

صد افسوس،

راه، بیهوده به پایان آمد

عمر ما بود که کم کم طی شد

***

نازنین

شب که از راه رسید، 

                     بغض را ویران کن

                               گریه کن تا که دل آرام شود.

نازنین،

 خسته شدی؟ مرغ پر بسته شدی؟

تو به این ناله من گوش نکن

خنده را خوب به خاطر بسپار

بعد این تاریکی ، باز فردایی است.

***

نازنین

آن فردا،  صحبت از شادی کن،

فکر آزادی کن

روز نو، خنده نو، عشق تابنده نو

تاشقایق باقیست، زندگی باید کرد.

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 8:7 توسط تهمورث | tempfa.com

زندگی هیچ نبود،

و به آسانی یک گریه گذشت.

کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.

تا که در رویاها

همه دار و ندارش،

قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش

همه را بی منت، به عروسک بخشد

                       غافل از آینده.

***

زندگی فلسفه ای بیش نبود

که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود

و محبت، افسوس.

من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود

و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم

و تو آن عصیانگر،

که نماد همه خوبان شده بود!!

و سخن از غم یاران می گفت

واپسین لحظه دیدار عجیب

خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی

و سخن از رفتن،

سخن از بی مهری!!

تو که خود می گفتی

خسته از هرچه نصیحت شده ای.

***

حیف از بازی ایام، 

 دریغ از تکرار.

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 15:38 توسط تهمورث | tempfa.com

شعرها آیه حکمت هستند

و زبان سخن صاحب گیتی در عرش.

و نباید در شعر، صحبت از گلایه های من و تو،

آخرین بهانه های من و تو، باب شود.

هر سخن شعری نیست

و بدانیم که شعر

حرمتش از من و ما بیشتر است.

شعر را باید دید

و دل شاعر را

شعرها خواندنی اند.

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 14:34 توسط تهمورث | tempfa.com

ما عاشق آنیم که هشیار بمانیم

گل بودن اگر مانع شود خار بمانیم

ما سخت ز سودای سر خویش گذشتیم

چندیست برآنیم که بر دار بمانیم

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 14:26 توسط تهمورث | tempfa.com

نگو اول غمه، عزیزم گریه نکن

                                گریه هات یه عالمه، عزیزم گریه نکن

وقت رفتن می رسه، بد و خوبش بی خیال

                               عمر آدما کمه، عزیزم گریه نکن

توی بارون بهار، فصل خوب موندگار

                               نگو فصل ماتمه، عزیزم گریه نکن

دیگه وقت رفتنه، موسم دل کندنه

                            می رم اما سختمه، عزیزم گریه نکن

اگه دلشکسته ای، تو غما نشسته ای

                               خنده کن که مرهمه، عزیزم گریه نکن

                            

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 14:19 توسط تهمورث | tempfa.com
 
 
با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،
و تو گفتي من از اين شهر سفر خواهم كرد
عاقبت هم رفتي، و چه آسان تو شكستي دل غمگين مرا
تو سفر كردي از اين شهر ولي اي گل خوبم، جانم
من هنوزم « حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو هرگزنتوانم، نتوانم
***
روزها طي شد و رفت
تو كه رفتي منِ دلخستهء پاك
با همه درد در اين شهر غريب
باز عاشق ماندم
همهْ فكرم، همهْ ذكرم، آرزوهاي دلِ دربدر و خسته ز هجرم، وصل و ديدار تو بود
تا كه باز از نفست، روح در من بدمد، زنده باشم با تو، ولي افسوس نشد
***
ماه‌ها هم طي شد
بارها قصه آن، كوچهْ مهتاب مشيري خواندم
باورم شد كه جهان، زندگي، عشق، اميد
سست و بي‌بنياد است
ولي انگار كه عشقت، يادت، هيچ فكر سفر از اين دل و اين سينه نداشت
***
راستي محرم دل، كوچهء خاطره‌هاي تو و من، يادت هست
كوچه‌اي مثل همان، كوچهْ مهتاب مشيري
كوچهء مهر و صفا، كوچهء پنجره‌ها
پاي آن تير چراغ، وه چه شبهايي بود
خنده‌ها مي‌كرديم، قصه‌ها مي‌گفتيم
از اميد، عشق، محبت كه در آن نزديكي، در صميميت و پاكي فضا جاري بود
و سخن از دل ما، كه به دريا زده بود
حيف از آن همه اميد دراز
حيف از آن همه اميد دراز
***
در خيالم، با خودم مي‌گفتم : كوچهْ مهتاب مشيري شعريست، عشق برتر باشد
و به اين صحبت كوتاه خيالم خوش بود
ولي افسوس كه ديگر رفتي، رفتني بي‌پايان، بي‌عطوفت، بي مهر
و در اين قصهء تلخ، باز من ماندم و من
***
ديگر امروز گذشت
هرچه بود آخر شد
ولي از عادت اين دل، دلِ تنها، دلِ مرده، شبْ شبي، روشن و مهتاب شبي
باز از آن كوچه گذشته زير لب مي‌خوانم
« بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم»
tempfa.com نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 13:17 توسط تهمورث | tempfa.com

مگه میشه بی تو خندید                        سرخی شقایق و دید

رفت و رفت تا آسمونها                       میون رنگین کمونها

مگه میشه زیر بارون                     با صدای ناز ناودون

یاد اون صدات نیافتاد                           خاطره هات بره از یاد

اما این حرف دل ماست

دل تو اینو نمی خواست

آخرش تنهام می ذاری                            می دونم دوستم نداری

نمی خوای منو ببینی                             میون چشام بشینی

دل تو منو رها کرد                                  سرنوشت ما رو جدا کرد

دیگه باید اینو فهمید

 آخرش مرگ دلو دید

بعد اون دلواپسی ها                               غم مرگ اطلسی ها

زل زدن میون چشمات                                     گریه کردن واسه حرفات

کار خوبی تو نکردی                                       برو، اما برمیگردی

نمی تونم با تو بد شم

تو بدی نمره صد شم

با تو بدرود ای مسافر، هجرت تو بی خطر باد))

((پرتپش باشه دلی که، خون به رگهای تنم داد

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 17:6 توسط تهمورث | tempfa.com
كاش امشب بروم
بيش از اين جايز نيست، ماندن و دربدري
وقت رفتن شده دوست
.***
وقت آزادي و آزاد شدن
گذر از تنهايي،
گذر از بي‌خبري،
رفتني تا پايان.
و جواب همه پرسشها
***
رمقي نيست مرا، خسته شدم
خسته از فلسفه خواهش بي پايه عشق
خسته از خنده به افتادن برگي بر خاك
خسته از پيچش پيچك بر هيچ
خسته از خواهش بلبل با گل
خسته از من بودن، بنده خواهش اين تن بودن
خسته از بيداري،
خسته از بيزاري
خسته از تاريكي،
و نمي‌دانم ها
خسته از فلسفه بود و نبود
***
هيچكس زنگ نزد،
و نگاهي به فراموشي احساس نكرد
چه كسي نام مرا با خود گفت؟
ذهن من آشفته،
خالي از هر احساس، و پر از تنهايي.
باز هم بي‌خوابي،
در شبي بي‌پايان
تا طلوعي ديگر
يا غروب آخر.
 ***
هفته‌ها مي‌گذرد، ماه‌ها مي‌گذرد، فصلها مي‌آيند، سالها مي‌گذرد
و در اين خاموشي
روزهاي دگري مي‌جويم، و هوايي ديگر
من بدنبال چراغي هستم، كه در اين وادي سخت
رهنمايم باشد.
***
عاقبت خاك گل كوزه‌گران خواهم شد
من بدان مشتاقم،
من بدان محتاجم.
***
كاشكي چشم نبود، ديدن درد چه سود
عشق هم چاره نشد، او كه خود مشكل بود

حرفها تكراريست، آيه بيزاريست
وقت رفتن شده،حيف، اشكهايم جاريست
***
و يكي با من گفت : تا سرانجام سپيد
تا به سرمنزل نور
تا خود روشني و عشق و اميد
راهي نيست.
حيف از اين رويا
فرصتي نيست مرا
«بايد امشب بروم»
tempfa.com نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 12:31 توسط تهمورث | tempfa.com

خوب که نگاه می کنم، دلم هنوز دچار

دچار اون روزایِ، قشنگه روزگار

خوب که نگاه می کنم، بازم هوا بهار

بازم دل من و تو، نوروز و انتظار

خوب که نگاه می کنم، دنیا بازم قشنگه

هفت رنگه رنگین کمون، به چشم من يه رنگه

خوب که نگاه می کنم، من و تو موندگاریم

باید توی دلامون، گل مریم بکاریم

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 18:47 توسط تهمورث | tempfa.com
من خدايي دارم، كه در اين نزديكي است
نه در ان بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد
او همه درد مرا می داند
***
یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم، آنزمان رقص کنان می خندم
که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است
او خدایست که همواره مرا می خواهد
***
دیگران می گویند :
_آن کسانی که به ظاهر بنده خوب خدایند _ به من می گویند :
مرد کافر شده ای!!
و چه هشدار که از آتش دوزخ دارند
باز هم می گویند : که خدا اینجا نیست
و خدای آنها، غیر آنست که من می بینم، می دانم
یک خدایی بی رحم
غرق در خودخواهی،عاشق ظلم و ریا و همه خشم و عذاب
آن خدایست که آنها گویند
بنده او باشیم
***
دیده را می بندم
در دلم می خندم
زیر لب می گویم : پس خدا اینجا نیست !!!!
tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 13:9 توسط تهمورث | tempfa.com

گفته بوديم و شنيديم قديم
كه دل صافي بود
آسمان آبي بود
دوستي شيوه ما
عاشقان پابرجا
كودكان مست سرور
قلبها، خانه نور
جمله‌ها ساده و پاك
عهدها تا دل خاك
حرفها محكم بود
صحبت از آدم بود

×‌×‌×
حيف از آخر ما
سست شد باورما
غرق تزوير شديم
بي‌سبب پير شديدم
عاشق زور شديم
عاقبت كور شديم

tempfa.com نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 13:2 توسط تهمورث | tempfa.com
توی غربت می میرم
آخر راه منه، آخر تنهایی هام، آخر غربت و درد
آره باورم شده، که همه غریبه اند
آدما، نه، همه چی، واسه من تکراریه
جای دستات نارفیق، توی دستام خالیه
غم من خود منم
این منو من می شکنم
باید از این من گذشت، ، رفت ودیگه برنگشت
همتی می خواد چه حیف، همصدایی ندارم
وقت رفتنه ولی، دیگه نایی ندارم
شایدم قسمت من، موندن و پوسیدنه
گرچه این دلم هنوز، آرزوش پریدنه
tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 13:5 توسط تهمورث | tempfa.com

عاشقي حس غريبي است، خدا مي‌داند

عشق دنياي عجيبي است، خدا مي‌داند

قصه عاشقي و آخر دلتنگي ما

داستان نيست، حقيقي است، خدا مي‌داند

 

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 17:58 توسط تهمورث | tempfa.com
دلم شده يه پنجره، پنجره‌اي رو به خدا
انگار بازم بچه شدم با اون محبت و صفا
گرچه روزاي خوبمون، يكي يكي تموم شدن
تو فصل سرد اين ديار، گلا همه حروم شدن
اما هنوز منتظرم، منتظر يه حادثه
منتظرم يه روز خوب، يكدفعه از راه برسه
بازم كنار پنجره، اسم تو رو صدا كنم
يه وقت، يه شب، تو دلهره، بازم خدا خدا كنم
tempfa.com نوشته شده در شنبه 4 فروردین1386ساعت 12:42 توسط تهمورث | tempfa.com
(( خدا حافظ براي او چه آسان بود ولي قلب من از اين واژه لرزان بود))

و چنين بود كه در وقت بهار، فصل پاییز دلم زود رسید،

 و بهارم طی شد.

در سراشیبی مرگ، برگها افتادند.

خش خشی بی پایان

 و صدایی از درد،

 زوزه ای از سرما،

باغ را ویران کرد.

 سبزی روی مرا می دیدی

همگی طی شد و رفت،

 حرف مردم شد و رفت.

گفتنی را گفتیم، آنچه می دانستیم.

همه را بخشیدیم و جوانی را هم.

جبر و تقدیر چنان کرد که باور کردیم،

آنچه بر ما آمد.

راستي قيمت يك شاخه مريم چند است.

مريمم پرپر شد.

باز بازنده شدم. . .

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 17:39 توسط تهمورث | tempfa.com
دلم گرفته نازنين، بگو بهار مي‌رسد
به دلشكسته وفا، بگو بهار مي‌رسد
تومهربان نگار من، تو برده‌اي قرار من
به قلب بي‌قرار ما، بگو بهار مي‌رسد
بهار عمر من چه شد، دريغ از جوانه‌اي
به زخم خورده لاله‌ها، بگو بهار مي‌رسد
چه شد كه يار خسته شد، كه عهد ما گسسته شد
به آن گسسته عهد ما، بگو بهار مي‌رسد
دلا چه شد كه خون شدي، همه پر از جنون شدي
به اين گرفته بلا، بگو بهار مي‌رسد
زمان گذشت و يار رفت، دريغ ياد ما نكرد
بگو به يار بي‌وفا، بگو بهار مي‌رسد
بدان بهار مي‌رسد به قلب زخم خورده‌ام
به اين اسير خسته پا، بگو بهار مي‌رسد
tempfa.com نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 13:10 توسط تهمورث | tempfa.com
ديگه باورم شده، آره دوستم نداره

                                      يكي از همين روزا، منو تنها مي‌ذاره

آسمون مثل دلم، ابر و خاكستريه

                                     بغض آسمون شكست، داره بارون مي‌باره

يكي گفت ديوونه‌اي، كه هنوز دوسش داري

                                   دست من نيست به خدا، دلمه دوسش داره

تو برو نامهربون، برو و پيشم نمون

                                  نارفيقي پيش تو، مي‌دونم كم مي‌آره

گفته بودي عاشقم، يه گل شقايقم

                                حيفِ گلهایی كه اون، توي دستات مي‌ذاره

دل من چه مهربون، با دل سنگ تو بود

                               يه دل سنگي يه روز، رو دلت پا مي‌ذاره

اما با صداي تو،‌همه چي يادم مي‌ره

                              باز گناهه من چيه،‌دلمه دوست داره

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 14:17 توسط تهمورث | tempfa.com
به تو مي‌انديشم، و به رؤياهايت، و غم دیروزی.

با همه دلتنگی

خنده هایت همه آرامش بود،

تو پيام آور شادي بودي.

و در آن تاريكي

چشمهایت روشن، گويي از جنس بلور.

گونه‌هايت همه سرخ و نگاهت گيرا.

همه را خوب به خاطر دارم.

***

تو بدان،

 باور كن،

 روشني‌ها با توست .

من به ايمان تو ايمان دارم.

***

به تو مي‌انديشم، و به رؤياهايت، و سرانجام سپيد.

تا ابد خواهم ماند.

رفتني نيست مرا.

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 15:14 توسط تهمورث | tempfa.com
بازم دلم خدا می خواد
یه عشق بی ریا می خواد
بازم هوای عاشقی
دل دادنا به سادگی
دلهره رفتن یار
دیر شدن وقت قرار
سلام علیک دزدکی
افتادنا، دروغکی
چه روز و روزگاری بود
راستی عجب بهاری بود
ولی چه حیف، که زود گذشت
گذشت و دیگه برنگشت
حالا دیگه عاشقی نیست
ساده بگم، سادگی نیست
هر کی به فکر خودشه
هرچی می خواد بشه، بشه
این شده رسم روزگار
رسم دلای بی قرار
عشقی نمونده یادگار
تا چی بشه آخر کار
tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 13:4 توسط تهمورث | tempfa.com
آخرین بار که با هم بودیم، در وداع آخر

من نمی دانستم که کجا آمده ام.

حرفها دور سرم می چرخید.

باز با خود گفتم : غرق کابوس هستم.

و به صبح فردا

نور را می بینم.

که صدایت ناگه، سردی خیس عرق بود به پیشانی من.

تو فقط حرف زدی.

تو که می دانستی، عشق کور است عزیز.

من به خود خندیدم و به رویاهایم که چه سان بی پروا

سر به راه تو نهادیم و گرفتار شدیم.

و تو خودخواه تر از خودخواهی، بی نگاهی به من خسته زار

راهی راه شدی.

تو نخوندی قصه برج و کبوتر

نشنیدی گریه وداع آخر.

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 17:37 توسط تهمورث | tempfa.com
ترسم از آخر كار
فصل سرد بي‌بهار
روزهاي بي‌كسي
يك بغل دلواپسي
سالها در يك قفس
زندگي بي‌همنفس
بغض بلبل در بهار
داغ گل از روزگار
صحبت از پايان كار
مرگ عاشق در بهار

مي‌توان رنگي كشيد
صورتي آبي سپيد
مي‌توان در اين ديار
سردي دي در بهار
صحبت از نوروز كرد
عشقي آتش سوز كرد
برگ گل را ناز كرد
غنچه‌ها را باز كرد
حرفهاي تازه زد
سازي از نو سازه كرد
مي‌توان نوروز شد
بهتر از ديروز شد

مي‌توان پرواز كرد
باز هم آغاز كرد
tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت 12:36 توسط تهمورث | tempfa.com
پس هر کوچه میبینی جوانی، غرق در پیری
زند بر ریشه خود تیشه ای از جهل و نادانی
و این مردان فردایند، که فردایی ندارند
چه شد بر مردمان این دیار، آن مهربان یاران
چه آمد بر سر مردان مرد و نامی ایران
،دگر فریادها خاموش بر لبها
همه در گیر و دار مرگ یا ماندن
من اما باز در اندیشه ای حیران
« نمی آید چرا از دانه زنجیر پای شیرها بانگی
که میمونها ز وحشت جست و خیزی کرده بگریزند از جنگل »
tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 13:15 توسط تهمورث | tempfa.com

داره اون روز مي‌رسه، كه ديگه بايد برم
موندني‌ها همه رفتن، آره من مسافرم

ياد روزهايي مي‌افتم، توي سبزه‌زار سبز
من و حرفاي قشنگت، وقتي كه گفتي گلم

دل من خيلي گرفته، اشكمم در نمي‌آد
ديگه از گريه گذشته، كار و بار اين دلم

اي رفيق، اي مهربونم، دل تو خوش باشه
مي‌دونم تو هم مي‌ري، برو، منم مسافرم

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 12:51 توسط تهمورث | tempfa.com
مي دونم منو نمي‌خواي
نمي‌خواي، پيشم نمي‌آي
مي‌دونم چشماتو بستي
زدي عهدتو شكستي
ياد وقتي بد نبودي
واسه خوبي سد نبودي
ياد بارون و تن تو
درد دلهاي من و تو
لحظه‌هاي با تو بودن
گريه با تو نبودن
ما و اون نم نم بارون
ياد گلهاي تو گلدون
ياد اون غم قديمي
ياد اون يار صميمي
وقتي گفتي مهربونم
همه بلات بجونم
وقتي گفتي منو داري
ديگه هيچ غمي نداري
تازه آخرش كه رفتي
رفتني كه برنگشتي
منو بي كس جا گذاشتي
تو قفس تنها گذاشتي
***
غم تو دربدرم كرد
عشق تو خاكسترم كرد
ولي هيچوقتي نديدي
گريه‌هامو نشنيدي
تو نديدي حال ما رو
حال عاشقاي زارو
***
آخرش قصه تموم شد
عمر من بود كه حروم شد
***
برو ديگه مهربونم
ولي باز بلات به جونم
نمي‌خوام دلت بگيره
گرچه اين دلم اسيره
برو خوشبخت شي الهي
آخرت نشه سياهي
برو من هم ديگه ميرم
راه تازه‌اي ميگيرم
ديگه رو گل نمي‌خندم
راه قلبمو مي‌بندم
تا كه يك روزي بميرم
يه گوشه آروم بگيرم
***
اون زمون نيايي پيشم
نشي باز تو قوم و خويشم
tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 12:39 توسط تهمورث | tempfa.com
مرانشناختند
و عشقم را
. و خواستند كه نباشم
،به كدامين گناه
!!نميدانم
،وچه خوب ميدانند كه بيگناهم
.اما چه سود
. چه سود كه حكم ميرانند، محكوم ميكنند و با قانون خود مجازات
***
يكي گفت بيا برويم : و تو بودي كه آنروز گفتي : بيا برويم از اينجا
وعجيب كه اين جمله را چه راحت و ساده گفتي
. هرچند در ته چشمانت غمي بزرگ بود
،نگران رفتن بودي يا ماندن-
-.نميدانم
خوب مي‌دانم
.تو نيز از دانستن رنج ميبردي
.ميخواستي خودت باشي، نه آنچه ميخواهند
...مي خواستي آدمك نباشي
***
.گفتم : نميشود ماند؟ اميدي نيست؟
،تو فقط مرا نگاه كردي
. و فهميدم چه سئوالي بيهوده بود
***
،ديشب باز تنهاي تنها بودم
جز غمي كه به بزرگي دنيا با من بود و چون كوهي بر دلم سنگيني ميكرد
.دانستم كه فقط من و تو نيستيم. هستند كساني كه مي‌خواهند و مي‌خوانند
***
:شنيدم كه يكي ميخواند – هر چند زير لب ـ اما ميخواند
چون آدمك زنجير بر دست و پايم»
«از پنجه تقدير من كي رهايم
tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 12:41 توسط تهمورث | tempfa.com